تبليغاتX
یادداشت هام
می نویسم,پس...
جون عمه تون اگه یه دختری از ترم اول یونی تو نخ تان است و الان 6 7 سال از اون موقع م یگذرد و هم چنان بهتون اس میده باشد که فرجی شود,بدبخت را با خاک یکسان نکنید و فکر نکنید چون کسی را پیدا نکرده اومده طرف شما,صد تا بهتر از شما را دیده اما دلش پیش شما گیره....
همین الان پای تل داشتم با دوستم که با بغض ماجرا را تعریف می کرد حرف می زدم.
هر چی هم می گم بیخیالش شو,میگه هیچ کی برام اون نمیشه!!!!
ای تو روح جفت تون...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:50  توسط کاتب | 
نمی دونم بعضیا چطور لنز می زارند برای خوشگلی..
و از اون عجیب تر انهایی که این افراد را خوشگل می بینند...
اگه کسی را دوست دارم به چشم هاش نگاه میکنم و وقتی لنز داشته باشه ناخودآگاه عنبیه چشمم شروع به خارش میکنه و اشک میاد.
یکی از همکلاسی هام تابستون امسال این طوری بود.دختر خوشگلی بود رنگ چشم هاش هم قهوه ای روشن.
این بشر لنز می زاشت آبی.من دو کلمه که میخواستم باهاش حرف بزنم عاجز می شدم.
جالب این که عنبیه برجسته از صد کیلومتری تابلوئه,باز نمی دونم چرا ملت اونو حمل بر زیبایی می دانند!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:48  توسط کاتب | 
امروز بعد از  48 ساعت در  خانه ماندن به هوای  درس,به بهانه خرید  رفتم بیرون.دارم به  سوپری سفارش میدم از   صدای  خودم خنده ام میگیره  و  یه  آن  به  خودم  میگم  چه  صدای  قشنگی داری!!!!!

بی دلیل نیست میگند آدم نباید زیاد تنها بمونه...

زده به  سرم :)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:33  توسط کاتب | 
همیشه این طوره که آدم هایی که ازشون بدمون میاد را بلاک می کنیم.
ولی باید یاد بگیریم اونهایی که دوست شون داریم اما بودن شون موجب ضرر به روح و جسم مون است را هم با همان قاطعیت بلاک کنیم.
باور کنید یکی دو سال که طرف بلاک باشه-بلاک مطلق- ,بعدش در مواجه اون آدم عقل است که سکان داره و نه احساس.

*برای دوستم که امروز غمگین شد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:44  توسط کاتب | 
ادامه مطالب

رمز:0000


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 17:6  توسط کاتب | 

فيلم Paper Heart 2009 را الان دیدم.مستندی درباره دختری که م یخواهد ببیند عشق  چیست و آدم ها چرا  عاشق  می شوند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 4:56  توسط کاتب | 
شدیدا  دلم   حضور یه  هم  صحبت  خوب را  میخواهد....
کجایی؟؟؟؟؟
پس کی می آیی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 22:14  توسط کاتب | 
چند روزی است  که دارم   باهاش  صحبت میکنم.احساس می کنم  راحت  نیست.بعد  چییز  هایی  را  مطرح م یکنه  که من را  بهم  میریزونه.

ذهنم را  دو روز تمام درگیر کرد:اومدم  یه میل بلند بالا بهش  زدم که  باشد  که  تلنگری  براش  باشه  و  تکلیفش  را  با  خودش  مشخص  کنه.

میل را  می خونه و  میگه:میل سنگینی  بود.باشه  تکلیفم را مشخص م یکنم.

بعد میل م یزنه که آره.حد را  نگه می داریم.(جالبه قبلش هم  حد را  نگه میداشتیم)

هی  حرف ها را  تکرار م یکنه.این که در حد میل  باشه.اونم  اگه  من  کاری داشتم بهش  میل  بزنم.(یعنی خود من هیچ نیازی ندارم)جالب  این که در واقع من  پیشنهاد  قطع  کامل  رابطه را دادم.اما  اون می گفت نه نباید  قطع بشه.

آخر  بهش  گفتم خیلی عجیبه.شما   همش  روی کم شدن رابطه   تمرکز  دارید و من بر  روی  قطع رابطه.

برگشت گفت:من  با  هیچ کس  رابطه ام را  تا  این حد  کم نکردم و  حتی  از دوستان مدرسه  ام  هم نیز  خبر دارم!!!!

یهو  مغزم تیر  کشید.یاد کات  شدن های  دوران مدرسه  افتادم.یاد بی مهری های  هم کلاسی  هام.یاد  اون  سال  های  بد.این که  کافی  بود  اون  شخص  اراده کنه  تا دیگه  کسی  در  کلاس  با  من  حرف  نزنه.تازه منهای زیر  سوال  بردن  ها و  مسخره  کردن ها.

در ذهنم  ادامه یافت این  افکار....

اوه...  چرا  این  قدر  خنگ  شدی....تو    قاطعانه  کات می کنی  اما  او محتاطانه می گه تعدیل......

حالا  خوب  بود  من  نمی خواستم  ادامه  یابد.

جالبیش اینه کل  این رابطه فقط  صحبت بود.مثل  دو تا  همکلاسی.اما  او چون اصلا با هیچ دختری به عنوان خواهر ,هم کلاسی , هم پروژه ای .... ارتباط نداشت.یه  صحبت مثلا درباره  آب و هوا  یا   مسایل  اجتماعی هم براش  قابل  هضم نبود.

یادم باشه دیگه  تحت  هیچ شرایطی با مذهبیون دخترندیده ارتباط برقرار نکنم.



برچسب‌ها: مذهبیون دخترندیده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:43  توسط کاتب | 
4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه

25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .



50 ساله كه شدم ... !

حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم !
اما افسوس كه قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......


برچسب‌ها: پدر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 15:25  توسط کاتب | 

یه رابطه بهم می خوره.

مهم نیست طرف هم جنسه یا  غیر  هم جنس.

میدونید چرا ؟؟؟چون در  هر  حال  ناراحت میشید.

حالا ممکنه طرف  دروغگو بوده باشه  خیانت  کرده باشه نامرد باشه ........

بیا  به  این  فکر  کن:

در هر  رابطه دو نفر   دخیلند.پس  سهم  هر  یک  از  رابطه میشه ۵۰  ۵۰ .

وقتی رابطه رفت هوا  : بیا  به این  فکر کن  آیا ۵۰درصد خودتو خوب  انجام  دادی؟

اگه خوب انجام دادی و طرف با وجود  تمام خوب  بودنت عوضی بازی درآورد همون جمله معروف "لیاقتم رو نداشت " را تکرار کنید.

باز  پیش میاد  آدم ته  دلش  ناراحت  باشه  و  غصه  بخوره که  چرا این طور شد و  چرا همه چیز نا عادلانه  پیش  رفت....... 

به این  فکر  کن  این  فرد  در  جایگاه دوست ,همکلاسی, همکار,دوست عشقی , case ازدواج....می تونست  اون ضربه را  دیرتر بهت  بزنه.یعنی زمانی  که  بیشتر  بهش  وابسته  شده  بودی و  اعتماد  بیشتری  بهش  داشتی رابطه  را می فرستاد  هوا.مسلما در آن صورت ضربه با بیشتر و سنگین تر می بود.

مخصوصا  وقتی  قضیه عشقی میشه درک این  نکته میتونه خیلی  کمک کننده باشه.

با  طرف مدتی ـ از چند ماه  تا  چند  سال ـ  دوستی . یهو نامردی یا چیزی از طرف می بینی و رابطه میره هوا . به نظر من باید  خوشحال بود  که  اون اتفاق رخ داد.فرضا با  طرف  میرفتی زیر  یه   سقف و این  اتفاق می افتاد بهتر  بود یا حالا؟

کلا به نظر من از  رخ دادن برخی  اتفاقات  هر چند خیلی بد  باید  خوشحال  بود...

چون  فرصت مغتنمی میشه برای شناخت  اطرافیانت...

گاهی آدمی که اصلا  فکرش  را هم نمی کردی میاد  سراغت.

گاهی هم آدم هایی که  حاضری  جونت را براشون بدی پشتت را خالی  می کنند...

دردناکه.اما  خوبه...می فهمی  در  کجای  زندگی  هر  کس قرار  داری.

برای  خودم در  اتفاقاتی که بعد از  تصادفم در اول  خرداد ۸۹ رخ داد این مسائل کاملا ملموس بود

جمعه ۱۲ شب


برچسب‌ها: وقتی رابطه ات میره هوا, آدم شناسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:47  توسط کاتب |